اخبار برگزیده

هشت غزل عاشورایی

برای زندگی سرخ، کربلا کافی ست

 

برای زندگی سرخ، کربلا کافی ست

برای لاله شدن، فهم لاله ها کافی ست

ندای "هل من..." سالار کربلا آمد

برای گفتن لبیک، این ندا کافی ست

میان ماندن و رفتن، دچار تردیدی

مکن به غفلت و تردید اقتدا، کافی ست

نه با حسین و نه با لشکر یزیدی تو!

زلال و آینه گون شو، دگر ریا کافی ست

قسم مخور که تو بیعت نموده ای با عشق

بیا به کرب و بلا ، حرف و ادعا کافی ست

بیا به مسلخ عشق و به خون وضو کن سرخ

همین برای محک خوردن شما، کافی ست

مکن تو چون و چرا در طریق جانبازی

سر بریده بیاور، مگو چرا، کافی ست

به قول کرب و بلا :«خون همیشه پیروز است»

به روز واقعه ، شمشیر خون تو را کافی ست

مگو که پای تو لنگ ست و کربلا دور است!

مگو برای خدا، این بهانه ها، کافی ست

برای لاله شدن، دل دلیلِ راه توست

برای لاله شدن، عاشقی، تو را کافی ست

شهید راه خدا را چه حاجتی جز دوست؟

خدا برای شهیدان، فقط خدا کافی ست

حسین و کرب و بلا، زرد و سرخ و دیگر هیچ

حسین و کرب و بلا... شرح ماجرا کافی ست

برای آن که شهیدی شوی تو هم یک روز

بخوان نماز شهادت، بگو «بلی»، کافی ست

 

2

صدایم کاش می کردی، که از ماندن بپرهیزم

شبی در کربلای تو، به بوی عشق، برخیزم

صدایم کاش می کردی، شبی، تا شعله ور گردم

به رستاخیز داغ تو، بسوزم، بال و پر ریزم

صدایم کاش می کردی،تو ای توفان سرخ خون!

که من با غیرت خشمت، بپیوندم، بیامیزم

صدایم کاش می کردی، که جان از کف بیاندازم

ندارم غیر نقد جان، که در پای غمت ریزم

صدایم کاش می کردی، که در حسرت نمیرم من

تو «هل من ناصرا...» گویی، به لبیکی به پا خیزم

صدایم کاش می کردی، ولی نه ... من عقب ماندم

دریغا ظهر عاشورا، تو را من اشک می ریزم!

 

3

بوی مردی عجیب می آید

بوی" امَن یُجیب " می آید

یک جوانمرد ذوالفقاری خشم

از عدالت، غریب می آید

یک نفر از غروب نخلستان

بی قرار و شکیب می آید

با غروری غریب و بغضی سرخ

یک نفر از فریب می آید

«مُسلم» از خواب بیعت کوفه

تلخ و حسرت نصیب می آید

«حُر» که اسطوره می وزد از او

از فراز و نشیب می آید

یک نفر از فرات نامردی

تشنه لب، بی نصیب می آید

از گلوی بریده ی«اصغر»

بوی لبیک و سیب می آید

می وزد ظهر داغ عاشورا

بوی «شام غریب» می آید

«کاروان شهید رفت از پیش»

بوی وصل حبیب می آید

 

4

تو زنده ای ، برای خودم گریه می کنم

در مجلس عزای خودم گریه می کنم

پیچیده بانگ سرخ و رسای تو در زمین

بر مرگ بی صدای خودم گریه می کنم

تو سربلند و سرخ و رها ایستاده ای

بر قامت دو تای خودم گریه می کنم

سر، داده ای به نیزه و جان داده ای به دوست

من مانده ام به پای خودم گریه می کنم

در کربلا نشسته ام اما،چرا دروغ؟!

بر گور دردهای خودم گریه می کنم

نفرین به«شمر» و «ابن زیاد» درون من

شرمنده! از بلای خودم گریه می کنم

آتش پرست افعی روح خودم شدم

از نیش اژدهای خودم گریه می کنم

«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»

انسان...! و با دعای خودم گریه می کنم

 

5

باید شکوه نام تو را زندگی کنیم

ای سبز سرخ ! مثل شما زندگی کنیم

یک قبله اقتدا به خلوص شما کنیم

فارغ  ز « من » ، برای خدا زندگی کنیم

تا مثل کوفه سجده به شیطان نیاوریم

باید کنار قبله نما ، زندگی کنیم

چون« ُحر » به راه عشق تو ثابت قدم شویم

فارغ ز بوی چون و چرا، زندگی کنیم

هرگز مباد بهر تمنای مُلک « ری »

همرنگ « شمر» و « حرمله » ها ، زندگی کنیم

باید چو لاله همسر داغ شما شویم

استاده بر چکاد بلا ، زندگی کنیم

بی منت تبسُم مرهم ، به قاف تیغ

باید قیام سرخ تو را ، زندگی کنیم

کرب و بلا ، بهشت هنوز و همیشه است

باید به بوی کرب و بلا ، زندگی کنیم

 

6

شده ام عاشق تو ، تا ز خدا بنویسم

من مسلمان شده ام ، تا که تو را بنویسم

تا زمین رمزگشایی کند از عاشورا

باید ای سرخ ! معمای تو را بنویسم

عقل سرخی تو و فهمیدن تو آسان نیست

مددی ، تا ز تو ای خون خدا ! بنویسم

داستان تو و جانبازی یارانت را

باید ای آینه ! بی چون و چرا بنویسم

کربلا سرخ ، خدا سرخ ، حقیقت سرخ است

سرخی خون تو را ، زرد چرا بنویسم ؟

کربلا در عطش بوسه به لب هایت سوخت

پس چرا در طلب آب تو را بنویسم ؟

زیر شمشیر غمش ، رقص کنان رفتی تو

شرم من باد به جز این ، ز شما بنویسم

«لا اری الموت ...»، و این نیست به جز پیروزی

دست من باد قلم ، گر که خطا بنویسم

باز هم دیر رسیدم به قیام ات، ای مرد!

سهم من ؟ آه ... ! که این مرثیه را بنویسم

 

7

 امام صادقع فرمودند: ما را با اسما و کنیه های خودمان صدا کنید٬ اهل بیت سلطنت نداشتند؛ عبدالله بودند. بحار، ج ۱، ص225.

تو را سلطان نمی خوانم، چه عنوان دل آزاری

از این عنوان تو خالی، یقین دارم که بیزاری

تو مولا هستی و مردم نوازی رسم و آیین ات

نداری نسبتی هرگز، تو با سلطان درباری

نه شاهنشاه و سلطانی، نه اربابی و نه خانی

تو پرچمدار توحیدی، امام امتی، آری

تو مولایی، چه عنوانی از این بهتر برای تو؟

نخواهم گفت مدحت را، به لفظ کوچه بازاری

امام عدل بختی تو، نداری تاج و تختی تو

نداری امپراتوری، تو دوری از ستم کاری

تو انسانی که مولانا، به دنبال تو می گردد

تو شمس الدین معنایی، که جان روشنی داری

تو تقدیر زمین، شان نزول آسمان هستی

و می پاشد جهان از هم، بدون نور تو، آری

تو ثاراللهی و کرب و بلا تفسیر سرخ تو

شبی ای کاش از این اسم اعظم پرده بر داری

جهان بعد از قیام تو، مسلمان حقیقت شد

قیام ات، انفجار نور، رستاخیز بیداری

به نسل عاشقان دادی، به خون، سرمشق آزادی

تو احرار جهان را تا ابد، سالار و سرداری

تو را با لهجه پیروز خون باید ثنا گفتن

تو جان دین ، حسین بن علی ، تفسیر ایثاری

 

8

در اعتراض به عاشورای تحریف شده روزگار ما:

نقاش اگر بودم، کبوتر می کشیدم 1

یک عصر عاشورای دیگر می کشیدم

دریاچه ها و رودهای منتظر را

بر بوم عاشورا، مُصوّر می کشیدم

در فصلی از طوفان، قیام کربلا را

با زرد نه، سرخ و مُظفر می کشیدم

با رنگ بیداری، حسین بن علی را

در پرده ی الله اکبر می کشیدم

زینب، رسول کربلای عاشقی را

با کوه، همدوش و برابر می کشیدم

یاران مولا را در آن صحرای شب خیز

آیینه در آیینه حیدر می کشیدم

یاران غیرت قامتی همچون ابوالفضل

لبیک گو، مثلِ برادر می کشیدم

من پاک می کردم شب خولی صفت را

صبح سعیدی مثل اکبر می کشیدم

بر بوم عاشورا به جای لشکر شمر

هر گوشه یک حُرِّ دلاور می کشیدم

این رستخیز سرخ را مانند زینب

زیباتر از هر چیز دیگر می کشیدم

نقاش اگر بودم، به روح عشق سوگند

یک عصر عاشورای دیگر می کشیدم ...

 

1 غزل زیبای دوست شاعرم «هوشنگ دیناروند» الهام بخش من در سرودن این غزل عاشورایی شد. غزلی با مطلع : «فرصت اگر می‌داد بهتر می‌کشیدم».

 


هشت غزل عاشورایی

هشت غزل عاشورایی

هشت غزل عاشورایی

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها